Lilypie Maternity tickers خونه عشقم

خونه عشقم

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

اولین کلمه

یوهووووووووووووووو امروز 4 خرداد دخملی اولین کلمه زندگانیش رو گفت یه وقت فکر نکنین گفت مامان ها نه نه نه نه گفت بابا .....

امروز صیح که از خواب بیدار شدم زنگیدم به جاری جون که دیدم حالش خوب نیست مثل اینکه دوست دختر اسبق شوهرش به شوهرش اس ام اس زده بود کلی وارد مذاکره شدیم که ببینیم چطوری حالش رو بگیریم اصلا بزارین از اول بگم:

اهمممم چند سال پیش یعنی همون موقع ها که من تازه با همسری نامزد کرده بودم برادر شوشو هم با یه دختر با عرض معذرت وضع خراب دوست شده بود که گویا خانوم در سالهای قبلش یه تیک و ناکی با همسری من زده بوده بعدش با پسر عمه همسری روی هم ریخته بوده اخر سر هم چسبید به برادر شوهر جان خلاصه که یه دست کامل تو این  فامیل گشته

خلاصه از وقتی که با برادر همسری گشت  خیلی با هم قاطی شدن طوری که چون مادرشوشو مخالف بود مهرداد 3 ماه گذاشت از خونه رفت و قهر کرد  همسری هم خیلی مخالف بود حتی چند بار باهاش بد صحبت کرده بود دست آخر  مادر شوهر جان تلفن رو برداشتن زنگ زدن به دوشیزه خانوم که دست از سر پسر من بردار اگر موهات مثل دندونات هم بشه من تورو برای پسرم نمیگیرم دختره دوزاری انقدر پورو بود که نشسته بود گفته بود مگه من چیم از گلاره کمتره که منو برای مهرداد نمیگیرن

خلاصه بالاخره مادر شوشو پیروز شد و مهرداد دختره دوزاری رو ول کردو با شادی دوست شد و مزدوج شدن حالا شادی تو موبایل برادر همسری چند تا اس ام اس از دختره دید و امروز زنگ زد و یه حال اساسی بهش داد و سر تا پا قهوه ایش
کرد بعدش هم چون حالش گرفته بود با خانوم پسر خاله همسری اومدن دنبایم که بریم یه coffee بخوریم منم
رو دور تند بنتیا رو آماده کردم خودمم اماده شدم رفتیم توی راه بودیم که یهو بنیتا گفت بابابابابابا من انقدر شک شدم که فکر کردم اشتباه شنیدم که یهو شادی جیغ زد که این چی داره میگههههههه و اینگونه شد که دخملی ما به حرف افتاد

اول رفتیم کاخ نیاوران و با یه مصیبتی کالسکه بنیتا رو از تو ماشین درآوردم خیلی شیک و پیک رفتیم تو که گفتن کافی شاپش تعطیله و دست از پا دراز تر رفتیم سمت ماشین دوباره با هزار مصیبت رویز رویز بنیتا رو گذاشتیم تو ماشین که به قول همسری میگه وقتی این کالسکه رو خریدی یه وانت هم باهاش میخریدیبالاخره راه افتادیم و رفتیم که چون یهو هوا بد شد بنیتا رو گذاشتیم خونه مامان فریم و خودمون رفتیم  بعد از اونجا هم اومدیم خونه ما که من بنیتا رو میبریم حموم شادی بگیرتش آخه همسری امروز کلاس داشت و دیر میومد دوباره بعد از حموم موقع تعویض لباس دخملی دیدم داره میگه بابابابابابا و دیگه مطمئن شدم که داره میگه بابا.......مامانی عاشقتم یه دنیا دوست دارم روزی هزار بار میگم خدا چطوری شکر کنم برای این فرشته ای که بهم دادی

فردا هم داریم میریم شمال الان کیک ماهگرد دخملی رو پختم که با خودمون ببریم اخه فردا عسلم 7 ماهه میشه قربونش برم مننننننننننننننن.

زیر نوشت : انقده از آدمهای بی منطق حرصم میگیره که حد نداره.

موافقین بعضی وقتها هیجان تو زندگی لازمه حالا به هر نوعی که میخواد باشه.

و باز هم موافقین که چقدر خوبه هر چند وقت یه بار آدم زنونه با دوستاش بره بیرون.

در حال حاظر هم همه چیز خوبه از همه چیز راضیم فقط این فوتباله رو اعصابه ها من نمیدونم این پرسپولیسی که همش در حاله باختن بازیاش دیدن داره باز امشب هم با یه نتیجه ضایع باخت و از جام ملتهای آسیا حذف شد منتها این همسری من از رو نمیره کههههههه

اهاننننن اینو یادم رفت بگم 1 شنبه 31 اردیبهشت مهمونی آش دندونی آوا جون دعوت بودیم دوست دخملم دندون درآوردم اولش بنیتا خیلی مظلوم بود یهو نمیدونم چی شد یخش باز شد کل مهمونی رو گذاشته بود رو سرش تو چشاش هانا نگاه میکرد جیغ میزد هانایی که برای خودش ابهتی داشت بچم چشماش از دست بنیتا ترسیده بود خلاصه دخترم کلی سخنرانی کرد و برگشتیم

اینم عکس اون شب البته اینجا هنوز زمان مظلوم بودنشه

 

 

به ترتیب بنیتا- آوا - هانا

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 خرداد 1391 | توسط: تیام | | نظرات() نرم افزار  لوازم جنسی بازی

23 اردیبهشت و روز مادر

به لطف بنیتا من امسال مادر شدم .

امیدوارم بتونم برای بنیتا مادری باشم مثل مادر خودم .

امیدوارم بتونم برای بنیتا مادری باشم که هر وقت به مشکل خورد بدونه که تحت هر شرایطی تنها کسی که مشکلش رو حل میکنه منم مثل مادر خودم.

امیدوارم  بتونم برای بنیتا مادری باشم که هر وقت از هر چیزی دلش گرفت بیاد پیش من مثل مادر خودم.

امیدوارم بتونم برای بنیتا مطمئن ترین تکیه گاه و پناهگاه باشم مثل مادر خودم.

مامان خوبم خیلی خیلی خیلی دوستت دارمممممممممممممممم.........

دخترم خوشگلم عاشقتم که بخاطر وجود تو من لایق اسم آسمانی مادر شدم........

پی نوشت:

وای خدا جونم چه هواییههههههه.

فردا ساعت 9 شب داداشیه گلم تشریف فرما میشه.

امروز از صبح خونه مامانم اینا بودیم عصری هم با همسری و مامانم و بنیتا رفتیم خونه مامان فریم و ددیم و خاله هام و پسر خالم و خانومش هم بودن بعدش همه با هم رفتیم پارک قیطریه که هم من ببینم چیزی برای مامی شوشو و مامانم پیدا میکنم هم بنیتا تو کالسکه یه حالی بکنه(البته همسری موند خونه تا آخرین بازیه لیگ رو ببینه).

4 شنبه هم که رفتیم اتلیه منتها همین تا رسیدیم بنیتا خانوم خوابش گرفت و آخرش هم 2 تا عکسی که من واقعا خوشم بیاد نشد بگیره انقدر شکلک و ادا و صدا در آوردیم تا خانوم لطف کنن و بعضی جاها بخندن.

منتها یه خوبی که داشت ابنه که این آتلیه با مجله نی نی+ کار میکنه و تمام عکس های این ماهنامه برای این آتلیه است و ممکنه عکس دخملی بره رو یا توی مجله

بنیتا هم همین الان بالاخره خوابید.

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 22 اردیبهشت 1391 | توسط: تیام | | نظرات() نرم افزار  لوازم جنسی بازی

15 اردیبهشت

این عکس برای روزیه که میخواستیم بریم خونه خاله پری خاله بابایی مهمونی مکه مهتاب جون

 

 

خوب اینم از عکس هی درخواست داشت

بعدا نوشت: فردا 22 اردیبهشت ساعت 4:30 دخملی وقت اتلیه داره و چون از عکسهای آوا کوچولو خوشم اومد بنیتا رو هم همون آتلیه میخوام ببرم.

از اوضاع احوال این چند وقتم بگم که حسابی انداختم پشتش فرانسه رو به یه جایی برسونم همسری هم اسمش رو کلاس زبان انگلیسی نوشته و داره میره، منم این چند وقته همش در حال وب گردی بودم و وبلاگهای کسایی که مهاجرت کردن و زیر و رو کردن که ببینم اصلا اونجا چه خبر هست در کل که هیچ جا خوب مطلق نیست و قطعا 1 سال اول بعد از مهاجرت هر چقدر وصعیت تو مملکت خودت بد هم بوده باشه اونجا بدتره منتها اونطوری که من فهمیدم بعد از 1 سال اگه بشه کار خوب پیدا کرد همه چی دیگه خوبه و ادم جا میفته و غربت هم کم کم  کمرنگ میشه.

اگه بتونم 4 سال رو بمونم و اقامت کانادا رو بگیریم خیلی خوب میشه چون دلم میخواد بعدها که بنیتا بزرگ میشه خودش حق انتخاب داشته باشه که کجا بره و مجبور نباشه تو این مملکت بمونه هر چند شاید تا چند سال اینده اوضاع بهتر شه البته به قول همسری گندی که توی این 8 ساله خورده 80 سال طول میکشه برطرف شه

در کل من برای رفتن همش دو دلم ولی وقتی میبینم همه دارن به اب و آتیش میزنن که برن و شرایطش رو ندارن هی مجبورن برای کشورهای دیگه اقدام کنن منم پیش خودم میگم حال که ما از لحاظ شغلی این امکان رو داریم که بریم پس چرا که نه نهایتش اینه که میرم میبینم اصلا نمیتونم بمونم 30 میلیون هزینم شده دست از پا درازتر باید برگردم اونوقت میگم فدای یه تار موی دخملیم رفتیم یه مسافرت و برگشتیم .

خوب از این حرفها که بگذریم از نفسم بگم که داره هر روز بزرگ و بزرگتر میشه و بعضی وقتها دلم برای نوزادیش تنگ میشه .بچم تازگی ها یاد گرفته برقصه موقع شیر خوردن مچ دستش حرکت میکنه داره میخوابه مچه داره حرکت میکنه چند روزه پیش صبح از خواب بیدار شده میبینم دستش تو هواست و مچه داره حرکت میکنه خلاصه داستان دارم باهاش .

عاشق بی بی انیشتنه در هر حالتی سی دیش رو بزارم آروم میشه و شروع به دیدن میکنه همچین هم با دقت میبینه انگار بار اولشه و یه چیزی که متوجه شدم اینه که تازگیها عکس العمل هم بهش نشون میده مثلا اگه صدا در بیارن بنیتا هم فوری یه صدا از خودش در میاره یا وقتی جیغ میزنن اینم جیغ میزنه وقتی هم زنبوره میاد و ویز ویز میکنه خنده ذوقی میکنه تازه پرو هم شده اگه تو اوج دیدن باشه و کانال رو عوض کنیم غر غر میکنه که بزنین همون یعنییی عاشفشممم وقتی که میخواد ابراز وجود کنه میخواد درسته قورتش بدم

امروز برای اولین بار بهش حریره بادوم دادم دکترش خیلی مخالفه میگه حساسیت زاست ولی من دادم حالا خدا کنه چیزی نشه اخه خیلی هم دوست داره البته بنیتا کلا با قاشف انگار میونه خوبی نداره از وقتی غذا خور شده وابستگیش به شیر بیشتر شده موقع سوپ خوردنش که مصیبت دارم تا 4 تا قاشق بخوره ولی مزه های شیرین رو بیشتر دوست داره از همه بیشتر هم بیسکویت مادر دوست داره امروز عصرونه هم قراره بخوره حالش رو ببره

راستی از دوستمون بگم که گفتم یه پسر کوچیک دارن و به مشکل خوردن خدارو شکر زندگی دوباره شیرین میشود و الان در حال عشقولانه در کردنن ایشاله همیشه همینطور بمونن و ایشاله اون یکی دوستمم با شوهرش آشتی کنه و دوباره اکیپ ما مثل سابق شه.

راستییییی برادرمم شنبه داره میاد بنیتا رو از نوزادیش ندیده ازم قول گرفته که بنیتا رو فرودگاه ببرم ولی نمیشه که من خودم تنها میرم و بنیتا میمونه پیش پدر گرامیش.

فعلا برم که دخملی بیدار شد.

اینم موقع تی وی دیدنش که از پلی جیمش میاد بیرون و میره جلو تی وی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | توسط: تیام | | نظرات() نرم افزار  لوازم جنسی بازی

چکاپ 6 ماهگی

سلام دوستهای خوبممممم

مرسی از اینکه انقدر نگران بنیتا بودین و برام کامنت گذاشتین دخترم بالاخره بعد از 10 روز خوب شد ولی خیلی اذیت شد بچم ویروس گرفته بود .دیروز هم واکسن 6 ماهگی رو زدم چون مریض بود 4 اردیبهشت نتونستم بزنم و دیرتر بردمش زد .

هی گفتن ببر بهداشت بزن بهتره منم بردم بهداشت بچم پای راستش از کار افتاده همون طوری مونده حتی جرات نمیکنم روش کمپرس بزارم انقدر که گریه میکنه.

وزنش هم 2 اردیبهشت که بردم پیش دکتر خودش گفت 6200 هست گفت همینکه تو این 1 هفته وزن کم نکرده یعنی خیلی خوب ازش مراقبت کردی و چیزی نیست خدارو شکر آز مدفوع و کشت ادرارش هم عفونت نشون نداد خدارو شکر .

منتها دیروز که رفتم واکسنش رو بزنم تو بهداشت وزنش کردم گفتن 6400 با قد 67 سانت دوز سرش هم فکر کنم 42.5 بود . میشه تو 6 ماهگی بچه 200 گرم او 1 هفته وزن بگیره ؟ نمیدونم بهداشت ترازوش اشتباه بوده یا بینتا خوب وزن گرفته؟ حالا ماه دیگه معلوم میشه.

بعدا سر فرصت میام آپ میکنم بازم خیلی خیلی خیلی ممنون که انقدر نگران حال دخمتیم بودین بوسسسسسس

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 | توسط: تیام | | نظرات() نرم افزار  لوازم جنسی بازی

28 فروردین

فرشته کوچولوم مریض شده دیروز از صبح احساس میکردم سرش داغه ولی دماسنج که میذاشتم تب رو نشون نمیداد تا اینکه شب همش بی تابی میکرد بالاخره ساعت 1:30 خوابید از عصرش هم خودم استامینوفن رو شروع کردم بهش دادم ولی چون دوستام گفتن نده شب بهش ندادم که ای کاش داده بودم خلاصه خوابید ولی ساعت 2 با گریه بیدار شد که همسری بلند شد و ساکتش کرد باز ساعت 4 با گریه بیدار شد که دیدم چقدر بدنش داغه فوری دماسنج گذاشتم دیدم تبش شده 38.1 فوری باز استامینوفن دادم و پا شویش کردم و باز خوابید بیچاره بچم انقدر بیحال شده بود که تا 12 ظهر خوابید همین تا بیدار شد دستشویی کرد که یهو دیدم تو پوشکش خونه وای که چه حالی شدم پر خون بود فوری زنگ زدم به همسری گفتم بیاد  خونه از روز قبلش هم بیرون رویش زیاد شده بود خلاصه همسری اومد و بردیمش دکتر دکی گفت احتمالا عفونت نیست ولی باز آز مدفوع و ادرار نوشت و گفتش احتمالا چون بیرون رویش زیاد بوده ترک مقعد گرفته و خونریزی کرده و پماد داد از دکتر  رفتیم خونه مامی شوشو دخترم خیلی بی حال بود و هی ناله میکرد الهی بمیرم  عصری هم همسری رفت بیمارستان ملاقات مادر بزرگم قراره کمرش رو عمل کنن این وسط بنیتا هم اینطوری شده و مامانم نمیتونه کمکم کنه شب هم با همسری رفتیم بیمارستان فرمانیه و ظرفهای ادرار و مدفوع رو گرفتم که فردا ببرم آزمایشگاه دعا کنین چیزی نباشه و همون ترک مقعد باشه استامینوفنش رو هم باز شروع کردم بچم همش تب میکنه از اون طرف هم پاش سوخته وهر دفعه که میخوام بشورمش گریه میکنه معلومه خیلی درد داره همچین پاش رو فشار میده که دلم کباب میشه نمیدونم چرا پاش سوخته من خیلی تند تند عوضش میکنم یکی از دوستام میگه ممکنه داره دندون در میاره میگه ممکنه آب دهنش میریزه داخل و اسیدی میشه باعث میشه بچه بسوزه چمیدونم آدم یه چیزایی تو بچه ها میبینه چار شاخ میشه.

برای مادر بزرگمم دعا کنین دعا کنین قلبش تو بیهوشی به مشکل نخوره بیچاره انقدر ترسیده که دیشب از تپش قلب زنگ زدن اورژانس اومده بردتش بیمارستان .

خلاصه که حالم خوب نیست......

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 فروردین 1391 | توسط: تیام | | نظرات() نرم افزار  لوازم جنسی بازی

26 فروردین

بگرد و پیدایم کن

من و مهمونام

نوشته شده در تاریخ شنبه 26 فروردین 1391 | توسط: تیام | | نظرات() نرم افزار  لوازم جنسی بازی

درهم

خوب بالاخره من همت کردم بنویسم تازه با این همه کاری که دارممممم فردا نهار کلی مهمون دارم  و از اونجایی که من خیلی بچه زرنگی هستم تقریبا همه کارام رو کردم فقط مونده سالاد و برنج که دیگه گذاشتم برای فردا .

فردا به جاری جون هم گفتم بیاد کمکم که بنیتا رو نگه داره تا من بتونم مهمون داری کنم کیف میکنین جاری بازی رووو.

خوب اول از همه از عید بگم که خیلی خوب بود از 29 تا 3 اسفند ویلای دوستمون بودیم روز سال تحویل من و همسری و دخملی چون شبونه راه افتاده بودیم خواب موندیم ولی همین تا تی وی شروع کرد گفت تا دقایقی دیگر من یهو بیدار شدم دیدم بنیتا هم چشماش رو باز کرد منم خوشحال فوری بغلش کردم و تا توپ در شد گفتم عید مبارک دخترم اونم جیغ زد و خودش رو انداخت رو شونم دوباره گفتم عید مبارک عزیزم دوباره جیغ زد فکر کنم دخملم مثل من دوست نداشت عید شه هههه

روز سوم هم رفتیم سمت ویلای خودمون چون قرار بود یکی از دوستام با شوشوش و پسملش که 1 سال و 2 ماهش بود بیان اونجا کلا خیلی خوب بود غیر از روز پنجم که انقدر همسری کباب به خورد من داده بود که حالم بد شد و مجبور شدیم بریم بیمارستان و من سرم بزنم عین دوران بارداریم شده بوده و چه خوب شد این اتفاق افتاد و من یادم افتاد که اصلا اصلا اصلا هیچ وقت نباید دوباره هوس بچه کنم خدایی خیلی وحشتناکه هفتم فروردین هم من و همسری و دخملی با هم دیگه رفتیم یه جایی نزدیک ویلا که خیلی باحال بود روستاهای 100 یا 200 سال پیش رو همه رو منتقل کرده بودن به اونجا و خیلی جای قشنگی بود و کلی عکس گرفتیم و بنیتا هم مثل یک خانوم متشخص پا به پای ما همه خونه هارو میدید و اصلا نق و نوق نکرد بسکه خانوم  این نفس من

روز هشتم هم یکی دیگه از دوستامون با کل خانوادش اومد و فرداش هم همسری از ترس اینکه ترافیک نشه تو راه برگشت گفت برگردیم تهران و خدارو شکر از رودبار هم بنیتا خوابید تا تهران و این شد دومین سفر دخملی یه بار شمال یه بار هم جنوب.

10 فروردین هم رفتیم دکی که بنیتا خانوم غذا خور شدconnie_feedbaby.gifو از اون روز دیگه کارای من دو برابر شد صبح تا از خواب بیدار شیم و شیشه شیرهای بنیتا رو بشورم سوپش رو بزارم و سرلاکش رو آماده کنم و در همین حین برای خودمم هم چایی بزارم و بریزم  میرم سرلاک رو میدم بعد باید بشورمش چون گلاب به روتون کرده چایی سرد میشه میره تو ماکروفر بعد به بنیتا شیر بدم و از موقع بیدار شدن تا این لحظه 2 ساعت گذشته و بنیتا خوابش میگیره و میخوابه و من تازه میتونم بشینم چاییم رو بخورم حالا خوبه رژیم رو شروع کردم و نمیخواد صبونه مفصل بخورم و گرنه با عصرونه فکر کنم یکی میشد.

11 فروزدین رفتیم خونه 2 تا از خاله های همسری شام هم خونه مامان فریم دعوت بودیم به اتفاق خاله های من 12 فروردین هم رفتیم خونه مامی شوشو و با هم رفتیم بیمارستان ملاقات دختر پسر خاله همسری و بنیتا رو گذاشتم پیش همسری برگشتم دیدم عوضش کرده و شیرش رو داده و خوابوندتش خدایی همسری بچه داریش خیلی خوبه اون روزی که تو شمال حالم بد بود اگه همسری بچه داری بلد نبود معلوم نبود تکلیف چی میشه  کلا تو بچه داری خیلی کمکه وقتی از سر کار میاد کلا بنیتا دیگه دست باباشه شب هم اون میخوابونتش میزنه کانال پی ام سی و انقدر با بنیتا میرقصه تا تو بغلش خوابش ببره البته بنتیا هم کلی بلا شده و همچین از باباش دلبری میکنه تا چشمش به باباش میفته شروع میکنه به دست و پا زدن میدونه که از لحظه ای که بابا جانش تشریف بیاره دیگه رو زمین نمیمونه خوب داشتم میگفتم رفتیم بیمارستان و برگشتیم شب هم با هم رفتیم الماس شرق و شام خوردیم و هر کی رفت خونه خودش فرداش هم برادر همسری و مامی جانش اومدن خونمون عید دیدنی برای سیزده بدر هم با همه خاله های همسری رفتیم بیرون که خیلی خوب بود و خوش گذشت  شبش هم همسری رفت فرودگاه دنبال مامان و بابام  و اینگونه تعطیلات عید تموم شد.

بعد از عید هم زندگی باز مثل سابق شد فقط یه تغیری که تو وضعیتمون ایجاد شد اینه که به قول همسری انگار اکیپ مارو چشم کردن مایی که همه اخر هفته ها با دوستامون بودیم یهو ترکیدیم فرناز و مصطفی که پارسال رفتم کانادا سوگل و نیما که چند وقته میونشون بهم خورده و نیما از آذر ماه ول کرده رفته شهراز و کیوان هم اخیرا به مشکل خوردن ولی چون یه پسر دارن امیدوارم این دوست من بالاخره از خر شیطون پیاده شه و کوتاه بیاد و هی نگه طلاق طلاق  نمیدونین چقدر هم پسرش باحاله عاشق بنیتاست از حالا باید مراقب دخترم باشم هههههو شماها هم دعا کنین همه چی درست شه و ماها مثل سابق شیم.

دیروز 23 فروردین هم خونه یکی از دوستهای نی نی سایتیم بودیم و کلی خوش گذشت بعدش هم رفتم خونه شهراز اینا که همسری هم اونجا بود شبش هم رفتیم هایپر خرید بخاطر مهمونی فردا

اینم عکس با دو تا از نی نی ها هست پسمل لباس زرده دومادمه از حالا هم انگار با هم تیک و تاک میزنن

اینجا کارن داره برای بنیتا کتاب میخونه سرش گرم شه تا منو شهراز بتونیم صحبت کنیم شاید هم غیبت ههه

پی نوشت: 

سال تحویل ساعت 8:44 دقیقه صبح بود

تو این سال جدیدی تصمیم گرفتم رابطم با مادر شوشو و خاله های همسری رو مثل سابق کنم و تمام دلگیری هام رو بزارم کنار و بشم مثل قبلا و دیگه به همسری غر غر نکنم.

در عوض خاله ها تو این سال جدید تصمیم گرفتم کلا دیگه خونه عمه همسری نرم تو پست بعدی دلیلش رو مینویسم.

بازم خیلی حرف دارم که بگم ولی دیگه باشه واسه بعد دخملی خوابید برم بهش شیر بدم.

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 25 فروردین 1391 | توسط: تیام | | نظرات() نرم افزار  لوازم جنسی بازی

چکاپ 5 ماهگی

الان چند روزه میخوام بیام وبلاگ آپ کنم ولی هی نمیرسم یا حوصلش رو ندارم  تا اینکه دیروز گفتم حتما فردا دیگه برم در مورد چکاپش بنویسم نا خاطرات و عکسهای عید رو سر فرصت  بیام بنویسم و بزارم ولی مگه این دختر گذاشت یعنی از صبح بنیتا نذاشته 1 دقیقه بشینم تا اینکه الان بالاخره تو بغلم خوابش برد .

10 فروردین صبح تا بیدار شدیم با همسری بنیتا رو بردیم دکی برای ویزیت دکی هم گفت همه چی خوبه وزنش شده بود 6 کیلو قدش هم 66 دور سرش هم 41.5 و گفتش چون دیگه کلا شیر خشکی شده غذای کمکی رو شروع کنیم و اینگونه شد که دخملی 10 فروردین اولین غذای زندگانیش رو خورد اونم لعاب برنج اولش که بلد نبود بچم مبخواست مک بزنه انقده با همسری بهش خندیدیم .

حالا بعدا سر فرصت میام باز اپ میکنم فعلا علی الحساب یه عکس از سیزده بدر میزارم

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 فروردین 1391 | توسط: تیام | | نظرات() نرم افزار  لوازم جنسی بازی

فردا عیده

سلامممممممم من قرار بود مثلا دیگه نرسم آپ کنم ولی دلم نمیاد .

امشب ساعت 12 شب حرکت میکنیم به سمت شمال اول میریم ویلای دوستمون نوشهر بعد میریم ویلای خودمون و از اونجایی که دیروز تو راه بهشت زهرا بنیتا 7 جدم رو آوردم جلو چشمم با همسری تصمیم گرفتیم ایندفعه شبونه را بیفتیم که دخملی خوابه میگن چقدر هم جاده ها شلوغه دعا کنین دخملی اذیت نشه

الانم همسری رفته ماهی های اکواریوم رو بزاره مغازه دوستش و تی وی خالم رو بگیره و بیاد که کم کم وسایل رو جمع کنیم.

بازم میگم عیدتون مبارک و ایشاله سال خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشینننننننن

آهان راستی حالمم خیلی خوبه دیگه دپرس نیستم ولی بازم دوست ندارم عید شه دوست دارم همش تو سال 90 بمونیم

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 اسفند 1390 | توسط: تیام | | نظرات() نرم افزار  لوازم جنسی بازی

28 اسفند

2 روز به عید مونده چرا من خوشحال نیستم چرا دوست ندارم عید بشه اصلا چرا من این مدلیم چرا حالم خوب نیست چرا کسلم چرا دپرسم چرا چرا چرا هزار تا چرا دارم ای بابااااا.

امروز ظهر همسری گفت بریم بهشت زهرا منم گفتم بریم آخه اون روز که خواستیم بریم نشد خلاصه آماده شدیم رفتنه بنیتا مثل یه خانوم گل شیر خورد و تو کریرش خوابید منتها انقدر ترافیک بود که نرسیده به بهشت زهرا دور زدیم و برگشتیم همون موقعها گریه های بنتیا هم شروع شد گریه میکرد چجور آب بینیش هم راه افتاده بود بچه میگفت اصلا تو ماشین نشینیم منم صبحش از دست همسری ناراحت شده بودم گریه های بنیتا هم رفت رو اعصابم خلاصه یه دعوا مفصل تو ماشین کردم و هر چی دلم خواست گفتم کلی هم گریه کردم اصلا نمیدونم چرا هی گریم میاد خل شدم شاید.

امروز داشتم فکر میکردم اگه ازدواج نکرده بودم الان با مامانم اینا مالزی بود و یه عید خوب داشتم ولی الان تو همین ایرانش هم نمیشه جایی رفت شانس ما انقدر هم برف اومد که راهها بسته شد و ما باز تو این تهران لعنتی گیر افتادم تازه حتی اگه راهها هم باز شه انقدر شمال هوا سرده که با بچه نمیشه رفت حالا امروز همسری میگفت بلیط بگیریم بریم جنوب نمیدونم چکار کنم فقط میدونم اصلا از شرایط راضی نیستم.

حالا شاید الان رفتم از دل همسری درآوردم ولی بازم دلگیرمممممم.

عصری هم که رسیدیم خونه انقدر سرم درد میکرد که داشتم میمردم خدارو شکر بنیتا یه ساعت خوابید منم پیشش دراز کشیدم ولی وقتی بیدار شد دیدم اصلا نمیتونم سرم رو بلند کنم فوری زنگ زدم به همسری که بیاد خونه حالا هم دخملی دست باباشه داره بازی میکنه منم تو لفکار خودم که چه بکنم با خودم ههههه.

احتمالا پست بعدیم رو رمز دار بنویسم چون یه درد و دل حسابی دارم فعلا برم سر وفت همسری ببینم چه میکنم.

اینم عکس دخملی عشق تکنولوژیم

نیم ساعت بعد:

آشتی شدیم الانم خوب و خوشیم

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 اسفند 1390 | توسط: تیام | | نظرات() نرم افزار  لوازم جنسی بازی

Designed by Yas Theme . Powered by MihanBlog