یوهووووووووووووووو امروز 4 خرداد دخملی اولین کلمه زندگانیش رو گفت یه وقت فکر نکنین گفت مامان ها نه نه نه نه گفت بابا
.....
امروز صیح که از خواب بیدار شدم زنگیدم به جاری جون که دیدم حالش خوب نیست مثل اینکه دوست دختر اسبق شوهرش به شوهرش اس ام اس زده بود کلی وارد مذاکره شدیم که ببینیم چطوری حالش رو بگیریم اصلا بزارین از اول بگم:
اهمممم چند سال پیش یعنی همون موقع ها که من تازه با همسری نامزد کرده بودم برادر شوشو هم با یه دختر با عرض معذرت وضع خراب دوست شده بود که گویا خانوم در سالهای قبلش یه تیک و ناکی با همسری من زده بوده بعدش با پسر عمه همسری روی هم ریخته بوده اخر سر هم چسبید به برادر شوهر جان خلاصه که یه دست کامل تو این فامیل گشته![]()
خلاصه از وقتی که با برادر همسری گشت خیلی با هم قاطی شدن طوری که چون مادرشوشو مخالف بود مهرداد 3 ماه گذاشت از خونه رفت و قهر کرد همسری هم خیلی مخالف بود حتی چند بار باهاش بد صحبت کرده بود دست آخر مادر شوهر جان تلفن رو برداشتن زنگ زدن به دوشیزه خانوم که دست از سر پسر من بردار اگر موهات مثل دندونات هم بشه من تورو برای پسرم نمیگیرم
دختره دوزاری انقدر پورو بود که نشسته بود گفته بود مگه من چیم از گلاره کمتره که منو برای مهرداد نمیگیرن ![]()
خلاصه بالاخره مادر شوشو پیروز شد و مهرداد دختره دوزاری رو ول کردو با شادی دوست شد و مزدوج شدن حالا شادی تو موبایل برادر همسری چند تا اس ام اس از دختره دید و امروز زنگ زد و یه حال اساسی بهش داد و سر تا پا قهوه ایش
کرد
بعدش هم چون حالش گرفته بود با خانوم پسر خاله همسری اومدن دنبایم که بریم یه coffee بخوریم منم
رو دور تند بنتیا رو آماده کردم خودمم اماده شدم رفتیم توی راه بودیم که یهو بنیتا گفت بابابابابابا من انقدر شک شدم که فکر کردم اشتباه شنیدم که یهو شادی جیغ زد که این چی داره میگههههههه و اینگونه شد که دخملی ما به حرف افتاد ![]()
اول رفتیم کاخ نیاوران و با یه مصیبتی کالسکه بنیتا رو از تو ماشین درآوردم خیلی شیک و پیک رفتیم تو که گفتن کافی شاپش تعطیله و دست از پا دراز تر رفتیم سمت ماشین دوباره با هزار مصیبت رویز رویز بنیتا رو گذاشتیم تو ماشین که به قول همسری میگه وقتی این کالسکه رو خریدی یه وانت هم باهاش میخریدی
بالاخره راه افتادیم و رفتیم که چون یهو هوا بد شد بنیتا رو گذاشتیم خونه مامان فریم و خودمون رفتیم بعد از اونجا هم اومدیم خونه ما که من بنیتا رو میبریم حموم شادی بگیرتش آخه همسری امروز کلاس داشت و دیر میومد دوباره بعد از حموم موقع تعویض لباس دخملی دیدم داره میگه بابابابابابا و دیگه مطمئن شدم که داره میگه بابا.......مامانی عاشقتم یه دنیا دوست دارم روزی هزار بار میگم خدا چطوری شکر کنم برای این فرشته ای که بهم دادی
فردا هم داریم میریم شمال الان کیک ماهگرد دخملی رو پختم که با خودمون ببریم اخه فردا عسلم 7 ماهه میشه قربونش برم مننننننننننننننن.
زیر نوشت : انقده از آدمهای بی منطق حرصم میگیره که حد نداره
.
موافقین بعضی وقتها هیجان تو زندگی لازمه حالا به هر نوعی که میخواد باشه.
و باز هم موافقین که چقدر خوبه هر چند وقت یه بار آدم زنونه با دوستاش بره بیرون.
در حال حاظر هم همه چیز خوبه از همه چیز راضیم فقط این فوتباله رو اعصابه ها من نمیدونم این پرسپولیسی که همش در حاله باختن بازیاش دیدن داره باز امشب هم با یه نتیجه ضایع باخت و از جام ملتهای آسیا حذف شد منتها این همسری من از رو نمیره کههههههه
اهاننننن اینو یادم رفت بگم 1 شنبه 31 اردیبهشت مهمونی آش دندونی آوا جون دعوت بودیم دوست دخملم دندون درآوردم اولش بنیتا خیلی مظلوم بود یهو نمیدونم چی شد یخش باز شد کل مهمونی رو گذاشته بود رو سرش تو چشاش هانا نگاه میکرد جیغ میزد هانایی که برای خودش ابهتی داشت بچم چشماش از دست بنیتا ترسیده بود خلاصه دخترم کلی سخنرانی کرد و برگشتیم
اینم عکس اون شب البته اینجا هنوز زمان مظلوم بودنشه

به ترتیب بنیتا- آوا - هانا









فکر کنم دخملم مثل من دوست نداشت عید شه هههه
و از اون روز دیگه کارای من دو برابر شد صبح تا از خواب بیدار شیم و شیشه شیرهای بنیتا رو بشورم سوپش رو بزارم و سرلاکش رو آماده کنم و در همین حین برای خودمم هم چایی بزارم و بریزم میرم سرلاک رو میدم بعد باید بشورمش چون گلاب به روتون کرده چایی سرد میشه میره تو ماکروفر بعد به بنیتا شیر بدم و از موقع بیدار شدن تا این لحظه 2 ساعت گذشته و بنیتا خوابش میگیره و میخوابه و من تازه میتونم بشینم چاییم رو بخورم حالا خوبه رژیم رو شروع کردم و نمیخواد صبونه مفصل بخورم و گرنه با عصرونه فکر کنم یکی میشد.







مدیر وبلاگ : 
